تبليغاتX
غريبه اي درجستجوي كاميابي

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟   دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:54  توسط ارزنگ حبيب زاده   | 

 یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:

 

چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:53  توسط ارزنگ حبيب زاده   | 

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

   مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

   مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

   مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

  فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:52  توسط ارزنگ حبيب زاده   | 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

 

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:51  توسط ارزنگ حبيب زاده   | 

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید: آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت: تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!

 

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:51  توسط ارزنگ حبيب زاده   | 

اگر يک قورباغه تيزهوش وشاد را برداريد وداخل يک  ظرف  آب جوش بيندازيد قورباغه چه کار مي کند؟

 

بيرون مي پرد!درواقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد که لذتي در کار نيست وبايد برود!

 

حالا اگر همين قورباغه يا يکي از فاميلهايش را برداريد وداخل يک ظرف آب سرد بيندازيد وبعد ظرف را روي اجاق بگذاريد وبتدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار مي کند؟

 

استراحت ميکند...چند دقيقه بعد به خودش مي گويد:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است.

 

نتيجه اخلاقي داستان!

زندگي به تدريج اتفاق مي افتد.ماهم مي توانيم مثل قورباغه داستانمان ابلهي کنيم و   وقت را از دست بدهيم وناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است .همه ما بايد نسبت به جريانات زندگي مان آگاه وبيدار باشيم.

 

سوال؟

اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد وببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد؟

 

البته که مي شويد!سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

 

اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه،يک کيلو ماه آينده و...آيا بازهم همين عکس العمل را نشان مي دهيد؟نه!با بي خيالي از کنارش مي گذريد.

 

براي کساني که  ورشکسته مي شوند ،اضافه  وزن  مي آورند يا طلاق  ميگيرند  يا آخر ترم  مشروط  مي شوند! اين حوادث دفعتا اتفاق نمي افتد يک ذره امروز،يک ذره فردا وسر انجام يک روز هم انفجار و سپس مي پرسيم :چرا اين اتفاق افتاد؟

 

زندگي ماهيت انبار شوندگي دارد.هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را مي فرسايد.

 

اصل قورباغه اي به ما هشدار مي دهد که مراقب تمايلات خود باشيد!

 

ما بايد هر روز اين پرسش را براي خود مطرح کنيم :به کجا دارم مي روم؟آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفي است بي درنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم.

 

خلاصه کلام

شايد اين نکته رعب انگيز باشد اما واقعيت اين است که هيچ ثباتي در کار نيست يا بايد به جلو پيش برويد يا بلغزيد وپايين بيفتيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:49  توسط ارزنگ حبيب زاده   | 

تکرار بکاريد عادت درو کنيد - عادت بکاريد فرهنگ برداشت کنيد.

انسانها غالبا از عواملي ضربه‌هاي سختي مي خورند كه احساس مي كنن كاملا بر آنها مسلط شدند و ديگر خطري از جانب آن عوامل متوجه‌شان نيست

دریا باش تا اگر سنگی بر تو پرتاب کردند متلاطم نشوی / بلکه سنگ غرق شود.

بزرگترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:26  توسط ارزنگ حبيب زاده   | 

آدولف هيتلر..................................ديكتاتور لمان......................................نقاش پوستر
آلبرت انيشتن.......
..........................فيزيكدان............................................منشي اداره ثبت
الويس پريسلي.........
.....................خواننده..............................................راننده كاميون
اميركبير...................
...................صدراعظم ناصرالدين شاه.........................آشپز
او هنري...............
.......................نويسنده..............................................گاوچران
جرالدفورد .................
..................رئيس جمهور آمريكا..............................مانكن لباس مردانه
جوزپه گاريبالدي...........
.................انقلابي ايتاليايي....................................ملوان
جيمي كارتر................
..................رئيس جمهور آمريكا.........................بادام كار
رونالد ريگان..............
..................رئيس جمهور آمريكا........................هنرپيشه سينما
شون كانري..............
.................. هنرپيشه سينما..............................بنا و راننده كاميون
كلارك گيبل................
..................هنرپيشه سينما...............................چوب بر
ويليام فالكنر................
..................نويسنده.......................................نقاش ساختمان
گاندي............................
.............رهبر فقيد هند................................وكيل دادگستري
جرج واشنگتن................
................اولين رئيس جمهور آمريكا..................كشاورز
نادرشاه افشار...............
................موسس سلسله افشاريه....................پوستين دوز
يعقوب ليث..................
................سرسلسله صفاريان..........................رويگر
امير اسماعيل ساماني.......
..............سرسلسله امراي ساماني....................ساربان
آلپتكين........................
................سرسلسله غزنويان...........................غلام زر خريد
فرخي سيستاني..............
.................شاعر مشهور ايران.........................كارگر كشاورز
حضرت محمد(ص)....
......................پيامبر بزرگ اسلام.......................شباني/ تجارت
حضرت عيسي (ع)........
..................پيامبر بزرگ مسيحيت......................نجار
حضرت موسي (ع).....
....................پيامبر بزرگوار يهود........................چوپان
پانديت نهرو..............
..................نخست وزير هند..............................وكيل دادگستري
موسوليني.................
.................ديكتاتور ايتاليا................................روزنامه نويس
ساموئل مورس.............
..............مخترع آمريكايي.............................نقاش
جك لندن..................
...................نويسنده آمريكايي............................كارگر كشتي
آلبر كامو..................
.................نويسنده فرانسوي............................معلم
ريچارد نيكسون.........
..................رئيس جمهور آمريكا.........................وكيل دادگستري
آبراهام لينكلن...........
...................رئيس جمهور آمريكا.........................هيزم شكن
گي دو موپاسان..........
.................نويسنده آلماني..............................كارمند دريا داري
چارلز ديكنز..............
...................نويسنده انگليسي..............................منشي
آناتول فرانس...........
....................نويسنده فرانسوي............................كتابفروش
مولير......................
.................نويسنده بزرگ فرانسوي..................هنرپيشه
هربرت جرج ولز .........
................نويسنده بزرگ انگليسي...............................شاگرد بزاز
ارنست همينگوي......
....................نويسنده بزرگ آمريكايي.............................خبرنگار
ويليام شكسپير..............
..............نويسنده بزرگ انگليسي.............................هنرپيشه سيار
فيدل كاسترو..............
..............رئيس جمهور كوبا..........................................دانشجوي حقوق
كاردينال ريشيلو..........
................صدر اعظم معروف فرانسه.......................... كشيش
ناپلئون بناپارت.........
...................امپراطور فرانسه.....................................افسر توپخانه
كريم خان زند..............
................موسس سلسله زنديه................................تير انداز سپاه نادر شاه
ميرزا تقي خان امير كبير…
……......صدر اعظم ناصرالدين شاه..................................منشي
ژاندارك.....................
...................شخصيت نيمه مذهبي و قهرمان فرانسوي.................چوپان
هانري فورد...............
..................كارخانه دار آمريكايي..................................ساعت ساز
توماس اديسون................
.............مخترع بزرگ آمريكايي.................................تلگرافچي
آلفرد نوبل..................
............... بنيانگذار جايزه نوبل................................ كارگر كارخانه
والت ديزني...............
..................مخترع سينماي انيمشن................................پادوي مغازه
ميكلانژ.....................
..................نقاش مجسمه ساز ايتاليايي...........................سنگ تراش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:23  توسط ارزنگ حبيب زاده   | 

 

شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند
پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است
قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود میتواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است
پس یادمان باشد که هر یک ازما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:20  توسط ارزنگ حبيب زاده   | 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.  

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟

خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟

خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.

روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.

خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.

 خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

 گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟

خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.

گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟

خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

 

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

 حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره

در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.

 در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

 

پايان

------------ --------- -

نتيجه

هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد

آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:19  توسط ارزنگ حبيب زاده   |